اشک . . .
هِـــے تـــ×ــــو......!!
بآ خود چهـ فکـــر کرבهــ ايے.....
اَز مَـטּ בور بآش
خيلے وَقتـ اَست اَز سنگـ هَم سَخت تـر شـבه اَم
تنهآ کآريے کهـ ميتوآنم اَنجآم دهم
ضربهـ زבטּ اَستـ.....בل شکستَـטּ اَستـ .....
اَشکـ בر آوردטּ اَستـ
متن و دلنوشته های زیبا و مطالب عاشقانه
هِـــے تـــ×ــــو......!!
بآ خود چهـ فکـــر کرבهــ ايے.....
اَز مَـטּ בور بآش
خيلے وَقتـ اَست اَز سنگـ هَم سَخت تـر شـבه اَم
تنهآ کآريے کهـ ميتوآنم اَنجآم دهم
ضربهـ زבטּ اَستـ.....בل شکستَـטּ اَستـ .....
اَشکـ בر آوردטּ اَستـ
چــِــقــَـدر بـــــآیــَـد بــُــگـــَـذَرَد ؟؟؟
تـــــآ مــَـنــــ
دَر مـــُـــرورِ خــــآطــِــرآتــَـــمـــ
وَقـــــتــیـــــ اَز کــِــنــارِ تــُــو رَد مــــیـــ شـــَــوَمــــ .
تــَــنــَـمــــ نــَـــلــَـــرزَد …
بــــُـــغـــضــَــمــــ نــَــگـــــیــرَد …
♥لُـغـت نـآمـہ هـآے בنیـآ رآ بـآیـב آتـش زב ...
جـلوے وآژه ے نبـودט نوشـتـہ انـב :
"عـבمـ حـضور شخصے یـآ چیـزے "
هـمـیــט !
چــقـבر نَبـوבט تــو رآ
سـآבه فَرض مـے ڪنـنـב
حواسَتـْـ بــِہ دِلَـتــْ باشَـد
آטּ را هَر جایــے نَگُذار ...
ایـטּ روزهـا دِلـْ را مـیدُزدَنـْد
بَعد کــِہ بــِہ دَردِشاטּ نَخُوردے
جاے صَنـْدوقِ پُسـتــْ آטּ را
دَر سَطـْلِ آشـْغالـ میــے اَنـْدازَنـْد
وَ تو خوبـْـ میدانــے دِلــے کــِہ الـْمثنــے شُد...
دیگر دلـْ نمــے شود
دلـ♥ـم خـیـلــی بــیــشــتــر از حـجـمــش پـــُر اســت ؛
پــُـر از جــایِ خــالـیِ ♥تـــو♥
پــُـر از دلـ♥ـتــنـگی بـرای نگــاهِ تـــو
پــُـر از خــاطـراتِ قــدم زدن
در کـوچــه پــس کــوچـه هـــای شــهـر بـا تــ♥ـــو
پــُـر از حــس پــرواز
پــُـر از تــــــــ♥ـــــــــو ♥
❤ دیدگانتـــ رآ
نبنـ ــد ...!
نگاهتـــ رآ
نـ ــدزد ...!
تـ ـو کهـ میدآنـ ــی آیهـ آیه ے زندگیمــ،
از گوشـ ـه چشمهآیتــ تلآوتــ می شـ ــود ❤
$$@@دخترای چینی@@$$
چرا به دختری که 8 تا دوس پسر داره میگن هرزه؟!!
اما به پسری که 8 تا دوس دختر داشته باشه میگن زرنگ؟!!
جواب:آخه قفلی که با 8 تا کلید باز بشه خرابه،
اما کلیدی که 8 تا قفلو باز کنه شاه کلیده.
بزن اون دست قشنگ رو به افتخار هر چی پسر زرنگه.
پرچم ضد دخترا همیشه بالاست!!!
... دختر و پسری با سرعت 120 کیلومتر در ساعت سوار بر موتور :
_ دختر: آرومتر من می ترسم!
_ پسر: نه خوش می گذره!
_ دختر: نه نمی گذره ، خواهش می کنم ، خیلی وحشتناکه!!
_ پسر: پس بگو دوسم داری!
_ دختر: باشه ، باشه ، دوستت دارم! ، حالا خواهش می کنم آرومتر!
_ پسر: حالا محکم بغلم کن
( دختر بغلش می کنه )
_ پسر: می تونی کلاه ایمنی منو برداری و بذاری سرت؟! اذیتم میکنه!
... تیتر قسمت حوادث روزنامه های روز بعد:
موتوری با دو سرنشین با سرعت 120 کیلومتر در ساعت به ساختمانی در خیابان مهر برخورد کرد!
این موتور دو سرنشین داشت که تنها یکی از آنها نجات پیدا کرد. از گفته تنها نجات یافته این حادثه چنین به نظر می رسد که: پسری که سوار موتور بوده متوجه می شود ترمز موتور بریده اما نخواسته دختر بفهمد ، در عوض خواسته که یک بار دیگر بشنود که دوست دخترش دوستش دارد : « برای آخرین بار! »
... تاریخ نشان داده که پسرها برای نشان دادن علاقه خود به دخترها از جان نیز می گذرند ولی تجربه ثابت کرده که دخترها نه تنها قدرت و شعور لازم را جهت درک این علاقه و دوست داشتن ندارند بلکه هم چون تعویض لباس به تغییر گزینه های انتخابی خود می پردازند. در واقع در دنیای عشق و دوستی تنها این دختران هستند که تاجر واقعی می باشند. در حقیقت فطرت کالا بینی و نگاه بازاری این مخلوق خداوندی از او موجودی دم دمی مزاج به بار آورده است. ختم کلام اینکه برای قضاوت در میزان علاقمندی یک دختر به یک پسر گذشت زمان بهترین قاضی و راهنماست که متاسفانه پسرها به این امر نه تنها توجه نمی کنند بلکه به جنس زن به عنوان موجودی مقدس و پاک می نگرند ... یادمان باشد که در دنیای عشق و دوست داشتن همیشه بازنده اصلی پسرها هستند چه به خواسته خود برسند و چه نرسند!!
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.
اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.
بهم گفت:
”متشکرم”.
میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم.
من عاشقشم.
اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم.
تلفن زنگ زد.
خودش بود .
گریه می کرد.
دوستش قلبش رو شکسته بود.
از من خواست که برم پیشش.
نمیخواست تنها باشه.
من هم اینکار رو کردم.
وقتی کنارش نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت:
”متشکرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت:
”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم.
ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه “خواهر و برادر”. ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.
آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم.
به من گفت:
”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید.
من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.
میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد، و من اینو میدونستم، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با وقار خاص و آروم گفت:
تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم.
میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم. من عاشقشم.
اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.
با مرد دیگه ای ازدواج کرد.
من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.
اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم. اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت:
”تو اومدی ؟ متشکرم”
سالهای خیلی زیادی گذشت.
به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمیدونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”ا